روزهای بارانی

برای دخترم
نویسنده : somaye - ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٢
 
دختـرم امروز بـرای تـو مینویسم!

سالها بعد اگـر بدنیا آمــدی بزرگ شدی;قد کشیدی;خانــومـ شُدی

دلــمـ میخواهــد تو را از تمامـ پسـرهآی محلهـ ، مدرسهـ ، دانشگآهـ دور کنم

دلمـ میخواهد نگذارمـ از خانه بیرون بــروی

دختـرم میدانم از مــن متنفــر میشــی

میدانـم مرا بدتــرین مادر دنیا میدانی میدانم..

خوب میدانـــــم

امـا دخترم اگــر بدانی چـهـ بر سر جــوانی مادرت آمد

چــگونهـ دلش شکست و آرزو هایش تباه شد

از مادر گٍلهٍ نمیکنــی

دختـرم وقتی سنت در گیر احساس است و منطق نمیشناسد

"عـــآشـق میشـوی"

دخترکمـ ، عاشقی درد دارد بمیرد مـآدر و آن روزهایت را نبیند

 
 
نقل قول
نویسنده : somaye - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٩
 


 
 
عزیز سفر کرده
نویسنده : somaye - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
 

انگار ملائک تو را میان بوسه هایی که برای خدا فرستادم دزدیدند. عطر برگ های لیمو ، درخت توت ، کنار گارم زنگی و زیتون و میوه های کال درخت انبه باغ ها را چه زود به فراموشی سپردی؟!
چگونه توانستی آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی.
همه را می بینم اما جزء تو که خاطره ای شدی ماندگار برای قلب هایی که منتظرت هستند.
گناه آسمانی که تورا به آغوش کشید و باخود برد را هرگز نخواهیم بخشید تو میان بودنت و یادت ، یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ساختی.

سلام دوستای گلم . پسرعموی عزیزم  عصر 5شنبه در سن 18 سالگی از میان ما پر کشید. روحش شاد

 

 

 


 
 
حرف دل
نویسنده : somaye - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٧
 

                               

روزی

زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،

بیمار شد.

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد

براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

زن پرسید: «چه کار کنم؟»

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»

زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.


 
 
مرا فریاد کن
نویسنده : somaye - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
 

قصه نیستم که بگویی

 نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن ...



 
 
آدمای دنیای من
نویسنده : somaye - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥
 

                                  

 آدمای دنیای من

من رو یاد یه قطره آب میندازن ،

یه قطره آبی که توی اقیانوسه و خورشید تبخیرش میکنه و وارد یه چرخه بزرگ از طبیعت میشه...

این قطره تحت تاثر محیطش هر لحظه در حال تغییره ،

یه جاهای آلوده میشه به انواع میکروب ها و ویروس ها و جون رو به لب میرسونه ،

یه وقتایی هم کلی پاک و نوش دارو ...

اما به هر حال ،

هر چی که بشه ،

بازم توی یه ریتم تکراری گیر کرده ...!

یه ریتیمی که همیشه در حال تکراره ...

قطره آب کوچولو از وقت جداییش از اقیانوس هر لحظه از دنیاش رو در تلاشه که برگرده به اقیانوس ،

وقتی هم که میرسه به اقیانوس رویاهاش ، دوباره هوای سفر میزنه سرش ،

توی تکرار احمقانه ی زندگی خودش گیر کرده و کلی هم خوشحاله !!!

قطره نمیدونه که خارج این چرخه هم زندگی هست !

یه زندگی خالی از تکرار ...

البته تقصیر خودش هم نیست ،

از همون بچگیش که میخاسته از اقیانوس رویاهاش بیرون بیاد ،

بهش تلقین کردن که اگه خارج این چرخه بشی ،

میری یه جای گرم و سوزان

انقدر تبخیر میشی تا تک تک اتم هات و الکترون هات از هم جدا بشن !

کاش یکی بیاد بهش بگه که خارج این چرخه ،

خارج جو زمین ،

یه جایی هست که هیچ جاذبه و دافعه ای نداره...

فقط باید اوج بگیری...

یه جای خاص هستش که فقط باید واردش بشی تا بفهمیش…

 

 

 

هه

 بازم رسیدیم به این جمله تکراری که میگه

عیدتون مبارک

 (سال و سال هایی بدون جاذبه و پر از اوج داشته باشین)


 
 
حال من
نویسنده : somaye - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٧
 

گاهی اوقات تو زندگی به جایی میرسی که فقط میتونی یک کلمه بگی

 به درک 

 الان چند وقته که زندگیم تو این یک کلمه خلاصه شده کلمه ای که روز به روز باعث بی تفاوتی ام میشه اما کی براش مهمه

بازم این بهار لعنتی با یه خبر بد واسه من از راه رسید

نمیدونم این باور منه یا قسمت منه در هر حال خاطره های بدی از خودش برام جا گذاشت این فصل به اصطلاح نو وقشنگ

امیدورام واسه شما پر از خوبی و شادی باشه دوستای خوبم


 
 
تظاهر
نویسنده : somaye - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
 

 

* شاید میان این همه " نامردی " باید

شیطان را بستائیم ! که " دروغ " نگفت

 

جهنم را به جان خرید
اما
 به دوست داشتن آدم تظاهر نکرد

 


 
 
← صفحه بعد