روزهای بارانی

مرا فریاد کن
نویسنده : somaye - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
 

قصه نیستم که بگویی

 نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن ...



 
 
آدمای دنیای من
نویسنده : somaye - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥
 

                                  

 آدمای دنیای من

من رو یاد یه قطره آب میندازن ،

یه قطره آبی که توی اقیانوسه و خورشید تبخیرش میکنه و وارد یه چرخه بزرگ از طبیعت میشه...

این قطره تحت تاثر محیطش هر لحظه در حال تغییره ،

یه جاهای آلوده میشه به انواع میکروب ها و ویروس ها و جون رو به لب میرسونه ،

یه وقتایی هم کلی پاک و نوش دارو ...

اما به هر حال ،

هر چی که بشه ،

بازم توی یه ریتم تکراری گیر کرده ...!

یه ریتیمی که همیشه در حال تکراره ...

قطره آب کوچولو از وقت جداییش از اقیانوس هر لحظه از دنیاش رو در تلاشه که برگرده به اقیانوس ،

وقتی هم که میرسه به اقیانوس رویاهاش ، دوباره هوای سفر میزنه سرش ،

توی تکرار احمقانه ی زندگی خودش گیر کرده و کلی هم خوشحاله !!!

قطره نمیدونه که خارج این چرخه هم زندگی هست !

یه زندگی خالی از تکرار ...

البته تقصیر خودش هم نیست ،

از همون بچگیش که میخاسته از اقیانوس رویاهاش بیرون بیاد ،

بهش تلقین کردن که اگه خارج این چرخه بشی ،

میری یه جای گرم و سوزان

انقدر تبخیر میشی تا تک تک اتم هات و الکترون هات از هم جدا بشن !

کاش یکی بیاد بهش بگه که خارج این چرخه ،

خارج جو زمین ،

یه جایی هست که هیچ جاذبه و دافعه ای نداره...

فقط باید اوج بگیری...

یه جای خاص هستش که فقط باید واردش بشی تا بفهمیش…

 

 

 

هه

 بازم رسیدیم به این جمله تکراری که میگه

عیدتون مبارک

 (سال و سال هایی بدون جاذبه و پر از اوج داشته باشین)


 
 
حال من
نویسنده : somaye - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٧
 

گاهی اوقات تو زندگی به جایی میرسی که فقط میتونی یک کلمه بگی

 به درک 

 الان چند وقته که زندگیم تو این یک کلمه خلاصه شده کلمه ای که روز به روز باعث بی تفاوتی ام میشه اما کی براش مهمه

بازم این بهار لعنتی با یه خبر بد واسه من از راه رسید

نمیدونم این باور منه یا قسمت منه در هر حال خاطره های بدی از خودش برام جا گذاشت این فصل به اصطلاح نو وقشنگ

امیدورام واسه شما پر از خوبی و شادی باشه دوستای خوبم


 
 
تظاهر
نویسنده : somaye - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
 

 

* شاید میان این همه " نامردی " باید

شیطان را بستائیم ! که " دروغ " نگفت

 

جهنم را به جان خرید
اما
 به دوست داشتن آدم تظاهر نکرد

 


 
 
من و خدا
نویسنده : somaye - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
 

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش... اگر شریف و درست کار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درست کار باش.... نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش... بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد!   در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.


 
 
عید غدیر مبارک
نویسنده : somaye - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢
 

 

علی معنای دریا در کویر است

 

نفوذش در عدالت بی نظیر است

 
من از هر کاروان این را شنیدم
 
 
مسیر عشق قربان تا غدیر است
 
عید غدیر مبارک

 
 
خوشبختی خطر کردن است
نویسنده : somaye - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸
 

                                

 

دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سالهای نوجوانی اش بودند. دلش نمی آمد که دورشان بی اندازد. هنوز همانها را میپوشید. اما کفش ها تنگ بودند و پایش را میزدند.قدم از قدم اگر بر میداشت تاولی تازه نصیبش میشد.سعی میکرد که کتر راه برود که رفتن دردناک بود.می نشست و زانوانش را بغل میگرفت و میگفت: خانه کوچک است و شهر کوچک است و دنیا کوچک.

می نشست و میگفت:زندگی بوی ملامت میدهدو تکرار. می نشست و میگفت:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.

او نشسته بود و میگفت که پارسایی از کنارش رد شد. پارسا پارهنه بود و بی پای افزار.او را که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیبا ترین خطر از دست دادن است.

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ایی دنیا کوچک است و ملال آور. جرات کن و کفش های تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگ تر شده ای.

اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست میگویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمیکنی تا پا برهنه نباشی.

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود. هربار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هربار دانستم که قدری بزرگ تر شده ام. هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت حالا پا برهنگی پای افزار من است زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.


 
 
نیستم
نویسنده : somaye - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
 

سلام دوستای خوبم اومدم برای خداحافظی آخه یه مدت نیستم دلم براتون تنگ میشه منو فراموش نکنیدافسوس

بر میگردم اما کی خودمم نمیدونم


 
 
← صفحه بعد